Follow me on Twitter

شلنگ انداز

... سكة دو شيلينگي را محكم در چنگم گرفتم و شلنگ‌انداز از خيابان باكينگم راهي ايستگاه شدم. از ديدن خيابانهاي پر از خريدار و روشن از نور چراغهاي گازي به ياد منظور سفرم مي‌افتادم. روي يك صندلي در واگون درجه سه يك قطار خالي نشستم. . بعد از تأخيري تحمل‌ناپذير، قطار آهسته از ايستگاه بيرون آمد.  از ميان خانه‌هاي خراب و از روي رودخانة چشمكزن خزان گذشت. در ايستگاه« وستلند رُو» عده‌اي به درهاي واگون هجوم آوردند، ولي دربانها كنارشان زدند و گفتند  قطار مخصوص بازار است . در واگون خالي، تك و تنها، ماندم، چند دقيقه بعد قطار كنار سكوي چوبي سر هم بندي شده‌اي ايستاد. پياده شدم  و روي صفحة روشن ساعتي ديدم ده دقيقه به ده است. ساختمان بزرگي پيش رويم بود كه آن اسم جادويي رويش خودنمايي مي‌كرد.
هيچ ورودي شش پنسي پيدا نكردم و از ترس اينكه بازار بسته شود به مردي كه به نظر خسته مي‌آمد يك شيلينگ دادم و با عجله از لاي چارميل چرخاني وارد شدم. خودم را در تالار بزرگي ديدم كه دور تا دورش تا نصف ارتفاعش نمايشگاهي درست كرده بودند. تقريباً همة غرفه‌ها بسته بودند و بيشتر تالار تاريك بود. سكوتش برايم مثل سكوت كليسا بعد از يك مراسم بود. ترسان تا وسط بازار رفتم. چند نفري دور غرفه‌هايي كه هنوز باز بودند جمع شده بودند. جلوي پردهاي كه رويش با چراغهاي رنگي نوشته بودند كافه شانتان دو مرد سرگرم شمردن پولهاي داخل يك سيني بودند. به صداي افتادن سكه‌ها گوش كردم.
موقعي كه تازه يادم آمد براي چه آمده‌ام، جلوي يكي از غرفه‌ها رفتم و گلدانهاي چيني و سرويسهاي چايخور گلدار را ورانداز كردم.. دم در غرفه خانم جواني با دو جوان خوشپوش گرم بگو بخند بود. لهجة انگليسي‌شان توجهم را جلب كرد و بي‌اختيار به حرفهايشان گوش سپردم.
- اُه، من هيچ چنين حرفي نزدم!
- اُه، چرا زدي!
- اُه، ولي من نزدم
-اين خانم آن حرف را نزد؟
-چرا. خودم شنيدم گفت.
- اُه ، اين ديگر... دروغ است!
خانم جوان چشمش به من افتاد و طرفم آمد و پرسيد مي‌خواهم چيزي بخرم؟ از لحنش خوشم نيامد. انگار فقط مي‌خواست رفع تكليف كند. عاجزانه به دو خمرة بزرگي كه مثل نگهبانهاي مشرقي در دو طرف ورودي تاريك غرفه ايستاده بودند نگاه كردم و زير لب گفتم:"نه ، متشكرم".
خانم جوان جاي يكي از گلدانها را عوض كرد و پيش آن دو جوان برگشت و دنبالة همان حرفشان را گرفتند. باز يكي دو بار خانم جوان سرش را چرخاند و نگاهم كرد.
با اينكه مي‌دانستم ايستادنم بي‌فايده است،  باز جلوي غرفه ايستادم تا علاقه‌ام به جنسهايش جديتر به نظر بيايد. بعد آهسته برگشتم و به وسط بازار رفتم. دو پني دستم را هم روي شش پني جيبم انداختم. صدايي از ته نمايشگاه شنيدم كه خاموش شدن چراغها را اعلام كرد. سقف تالار كاملاً تاريك شد.
به تاريكي بالاي سرم نگاه كردم و خودم را بازيچه و مضحكة غرورم ديدم. چشمهايم از درد و خشم سوخت.


پ ن: داستان عربی/ دوبلینی‌های جیمز جویس (جیمز آبمیوه هاهاهاها)


داد از آن زخمه که دیگر ره بیداد گرفت

بیش از دو سال از اولین باری که به کنسرت حسین علیزاده رفتم می‌گذرد. اولین بار بود که حسین علیزاده در تبریز کنسرت داشت، کنسرت بداهه نوازی "آن و آن" با همراهی پژمان حدادی عزیز. بعد از آن‌شب، به بسیاری از دوستانم گفتم زندگی من، به دو بخش پیش و پس از این کنسرت تقسیم می‌شود. یادگاری آن شب برای من امضایی بود که استاد پشت آلبوم "به تماشای آب‌های سپید" برایم به یادگار گذاشت، البته ماندگارتر از آن امضا، دستی بود که استاد بر دلم زد و رفت. خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد، تنه‌ای بر در این خانه تنها زد و رفت.
چند شب پیش در وبگردی‌هام خیلی اتفاقی لینک خبری رو دیدم، ناگهان سکوت اتاق در هم شکست و صدای تپش قلبم تا عرش رفت. حسین علیزاده قرار بود بار دیگر در تبریز کنسرت اجرا کند. بدون لحظه‌ای درنگ بلیط تهیه کردم. چند روز مانده به کنسرت یک عمر گذشت تا این‌که امشب شب پنجم تیر ماه یک‌هزار و سیصد و نود سه- فرا رسید. چشم باز کردم و خودم رو در سالن اجرای کنسرت میان خیل عظیم عاشقان حضرتش دیدم. لحظه موعود فرا رسید و استاد در میاد تشویق کر کننده مردم وارد صحنه شد. اینبار تنها نبود و با گروه هم‌آوایان آمده بود. با علی بوستان، محمد انشایی، سینا جهان‌آبادی، سیامک جهانگیری و محمد معتمدی.
بخش اول این کنسرت که به موسیقی ایرانی و قطعاتی کلاسیک تعلق داشت، با قطعه "سماع" شعر "سلمان ساوجی" آغاز و با قطعه "مثنوی" برگزیده‌ای از اشعار "مولانا"،  قطعه بی‌کلام "سرمست" و بداهه‌نوازی مشترک "شورانگیز" علیزاده و "سه تار" علی بوستان ادامه داشت.
در ادامه بخش اول، خوش‌نوازی هنرمندان هم‌آوایان با اجرای قطعات "دل دیوانه" از اشعار "بابا طاهر" و "هنگام" که گریه می‌دهد ساز با صدای محمد معتمدی و شعری از "نیما یوشیج" به قطعه "باده تویی" شعر دیگری از «مولانا» ختم شد.
"پیش درآمد بیات شیراز" قطعه‌ای قدیمی از موسیقی آذری با تنظیم استاد علیزاده پیش درآمدی بود بر بخش دوم کنسرت که به موسیقی فولکلور آذربایجان تعلق داشت.
این بخش با اجرای "ساز و آواز" شعر "ملامحمد فضولی" و قطعه «"عِشقیم گَل" با اشعاری از "ملامحمد فضولی و عباس فولادی" و آهنگ حسین علیزاده؛ به بداهه نوازی "تار آذری" علیزاده با "سه تار" علی بوستان و "قیچک" محمد انشایی و "کمانچه" سینا جهان‌آبادی رسید.
محمد معتمدی در این بخش از درد و غم "ساری گلین" خواند و این آهنگ و شعر کهن آذربایجانی را با اشعار فارسی "سیروی جمالی" در تنظیم حسین علیزاده درآمیخت.
بداهه نوازی دوم "تارِ" علیزاده در کنار "قیچکِ" محمد انشایی و "کمانچه" سینا جهان آبادی و "نیِ" سیامک جهانگیری به ناله عشق در قطعه "سن سیز" با الهام از آهنگ قدیمی آذربایجانی در موسیقی علیزاده و شعر "عباس فولادی" پیوست تا قطعه بی کلامِ پرشور "گل اوینا" ساخته حسین علیزاده، حُسنِ خِتامِ همنواییِ هم‌آوایان باشد در کنسرت تبریز.

آن‌چه که من امشب دیدم، بزرگترین و زیباترین عشق‌ورزی بود که بتوان آفرینش‌ش را متصور شد. عشقی که نوا می‌شد، ضرب و زخمه می‌شد و هر لحظه ما را به‌شنیدن نوای بعدی تشنه‌تر می‌ساخت. تمثیلی روحانی بود که به بیان صدای ساز در آمد و بر من نهیب می‌زد: عشق چقدر بزرگ است و تا امشب، چه بسیار زمینی مانده‌ای!




Tessellation by a repetitive Motif

Here the idea is to set up a motif and then repeat it in the design field. The motif by itself is simple and achievable through very basic rules we have worked with so far.
The very first step is to define the boundary of the motif. It is like a cell. The <Rectangle> component is used to generate this cell (Curve>Primitive). This rectangle has been divided by a <Divide Curve> to generate some points across its boundary (Curve>Division).
The idea is to select points on the rectangle by a predefined order and then connect them together by
<Polyline> to generate the basic shape of the motif. 
 Since the motif is generated based on a rectangular cell, it should be possible to change this cell and get the same result. Here a <Grid Square> from Vector>Grids has been used to generate large number of cells instead of one and all these cells are substituted with the previous <Rectangle>. You see that the motif is populated in all cells. Great! This is generative!
Tessellation by a repetitive motif
Further in the design process, one can assume that any 3D rectangular net could be a place to populate this motif and get various results out of the same process.


سی و چند سال تنهایی

... یکبار، شب انتخابات، وقتی دون آپولینار مسکوته از یکی از سفرهای متعدد خود بازگشت، سخت راجع به وضع سیاسی مملکت نگران بود؛ آزادی‌خواهان تصمیم به جنگ گرفته بودند. در آن زمان آئورلیانو به‌درستی تفاوت بین آزادی‌خواهان و محافظه‌کاران را نمی‌دانست، از این رو پدرزنش در این باره چند درسی به او داد، گفت:"آزادی‌خواهان فراماسونرها هستند، مردم بدذاتی که می‌خواهند کشیش‌ها را به دار بیاویزند و ازدواج و طلاق را رواج دهند و حقوق اطفال نامشروع را با اطفال مشروع برابر شناسند و مملکت را از دست مقامات عالیه‌ی فعلی درآورند و حکومت فدرال روی کار بیاورند." از طرف دیگر محافظه‌کاران که طالب برقراری نظم عمومی و حرمت خانوادگی بودند و مدافع شریعت مسیح، قدرت اساسی را در دست داشتند و به هیچ‌وجه حاضر نبودند ممکلت ملوک‌الطوایفی بشود. آئورلیانو، بنابر احساسات بشری خود، در مورد حق اطفال نا مشروع با آزادی‌خواهان موافق بود ولی به هرحال نمی‌توانست بفهمد چطور ممکن است کسی به مرحله‌ای برسد که بخاطر مسائل ناملموس بجنگد. به نظرش مبالغه‌آمیز می‌رسید که چدرزنش بخاطر انتخابات، شش سرباز مسلح به فرمادهی یک گروهبان به دهکده‌ای که اصلا با سیاست کاری نداشت، خوانده باشد. سربازها وارد شدند و از خانه‌ای به خانه‌ای رفتند و تمام سلاح‌های شکاری و ساطورها و حتی کاردهای آشپزخانه را مصادره کردند. سپس مردهای جوان که بیش از بیست و یک سال داشتند، ورقه‌های آبی رنگ با اسامی کاندیداهای محافظه‌کاران و ورقه‌هایی قرمز رنگ با اسامی آزادی‌خواهان پخش کردند. شب قبل از آغاز انتخابات، دون آپولینار مسکوته شخصا حکمی را خواند که فروش مشروبات الکلی و تجمع بیش از سه نفر را که از یک خانواده نباشند، از نیمه به بعد، ممنوع می‌کرد. انتخابات بدون حادثه برگزار شد؛ ساعت هشت صبح روز یکشنبه، صندوق چوبی آرا را در میدان گذاشتند. شش سرباز از آن محافظت می‌کردند. رای دادن کاملا آزاد بود. آئورلیانو که تقریبا تمام روز را در کنار پدرزن خود ماند تا مراقب باشد کسی بیش از یکبار رای ندهد، متوجه موضوع شد. ساعت چهار بعد از ظهر با نواختن طبل در میدان پایان انتخابات را اعلام شد و دون آپولینار مسکوته صدوق آرا را لاک و با مهر خود، ممهور کرد. همان شب، هنگامی که با آئورلیانو درومینو بازی می‌کرد، به گروهبان دستور داد لاک و مهر صنوق را بشکند و آرا را بشمارد. تعداد آرای آبی‌رنگ و قرمز تقریبا با هم مساوی بود، ولی گروهبان فقط ده ورقه قرمز رنگ در درون صندوق گذاشت و بقیه را با ورقه‌های آبی رنگ پر کرد. سپس صندوق را بار دیگر لاک و مهر کردند و صبح روز بعد آن را به مرکز استان فرستادند. آئورلیانو گفت:"آزادی‌خواهان سر به جنگ بر‌ می‌دارند". دون آپولینار مسکوته حواس خود را روی قطعات دومینو متمرکز کرد و گفت:"اگر این را به خاطر عوض کردن آرا در صندوق می‌گویی، آن‌ها جنگ را شروع نخواهند کرد؛ چند ورقه قرمزرنگ در صندوق گذاشتیم تا اعتراضی پیش نیاید." آئورلیانو ضرر در اقلیت قرار گرفتن را درک کرد و گفت:"اگر من آزادی‌خواه بودم بخاطر ورقه‌ها می‌جنگیدم." پدرزنش از بالای عینک خود به او نگاهی انداخت.
گفت:"آئورلیتو، درست است که تو داماد من هستی ولی اگر آزادی‌خواه بودی، آنوقت عوض کردن آرا را نمی‌دیدی."
خشم اهالی بخاطر نتایج انتخابات نبود؛ بخاطر این بود که سربازها سلاح‌های توقیف شده آن‌ها را پس نداده بودند. چند زن در این مورد با آئولیانو صحبت کردند و از او خواستند تا با پدرزنش صحبت کند که کاردهای آشپزخانه را به آن‌ها پس بدهند. دون آپولینار مسکوته، خیلی محرمانه برای او توضیح داد که سربازها سلاح‌ها را با خود برده‌اند تا نشان دهند که آزادی‌خواهان دارند آماده‌ی جنگ می‌شوند. آئورلیانو سخت وحشت کرد ولی چیزی نگفت. یک شب که خریندو مارکز و ماگنیفیکو ویسبال و چند نفر از رفقای دیگر داشتند درباره‌ی کاردهای آشپزخانه صحبت می‌کردند از او پرسیدند که آزادی‌خواه است یا محافضه‌کار. آئورلیانو بدون تامل گفت: "اگر قرار باشد چیزی باشم آزادی‌خواه خواهم بود، چون محافظه‌کاران خیلی حقه باز هستند."...

پ.ن: همونطور که می‌دونید این نوشته قستمی از کتاب صد سال تنهاییِ مارکز بود اگر هم نمی‌دونستید الان دونستید هاهاها دونستید- که بدون دخل و تصرف اینجا آورده شد.

پ.ن: هدف از انتشار این مطلب این بود که هدف خاصی از انتشار این مطلب نداشته باشم، فقط چون دیگه داشت خرداد تموم می‌شد خواستم لال از دنیا نرم.

پ.ن: قبلا از مرحوم گابریل گاسیا مارکز که در انتخاب رنگ ورقه آرا به جز آبی و قرمز از رنگ‌های دیگه استفاده نکرد کمال قدردانی رو دارم.


Design Islamic Geometric Patterns using parametric methods

Gonbadi Ghafari (گنبد قفاری), Maragheh, Iran © Hamid
Tiling, Tessellation and Geometric Patterns are all relate to the idea of covering. They usually encompass a process of subdividing a surface into small parts and then repeat a pattern, tile or template to cover it. In all cases, repetition of the shape should have no overlap and no gap in between. There are various types of tessellation based on different tiles, but there exists only three types of regular tessellation with regular triangles, squares and hexagons. There are also semi-regular and non-regular tessellations as well.

The history of architecture has a broad range of tiling examples which are interesting to study and use for contemporary design applications. Tessellation and Tiling are among the possible design issues with Generative Algorithms and in Grasshopper. It is possible to set up rules to generate a tile and apply these rules to the area which wanted to be tessellated, or there is a potential to design a motif and then proliferate it as a pattern in design space. 

There are various methods and approaches to design tiling. It is possible to use a motif and repeat it like fabric. Having a predefined pattern, one can use transformations to repeat it in the design space. The other way is to extract underlying geometrical rules of points, lines … and then set up the design, using those underlying rules as generative force of design.

At video bellow I tried to show a sample of parametric algorithms that we can use to design Islamic patterns, In the next posts I'll show you step be step designing patterns using Grasshopper.